تبلیغات
ღღب دلتنگی هایم دست نزنღღ

ღღب دلتنگی هایم دست نزنღღ

سوت پایان را بزنید....صداقتم حریف هرزگی این زمانه نشد!قبول کردم باختم...

......

دلم میخواست بهانه ای باشی

برای فراموش کردن همه چیز

اماحالادلم میخواهدبهانه ای باشد

برای فراموش کردن تو..........

 



+ نوشته شده در جمعه 3 مرداد 1393ساعت 02:55 ب.ظ توسط bahar نظرات()

...

.........سقوط تاوان  پریدن بابعضی هاست.........

                      *اعتمادممنوع*



+ نوشته شده در جمعه 3 مرداد 1393ساعت 01:15 ب.ظ توسط bahar نظرات()

ب سلامتی همه ی ادمای خوب بزن لایکو...

هیچوقت قرص هایی ک حال آدم راخوب میکنند...

جای...

خوب هایی ک دل آدم راقرص میکنندنمیگیرند...



+ نوشته شده در چهارشنبه 25 تیر 1393ساعت 02:14 ق.ظ توسط bahar ....llike....()

..خستم..

....منـــ تکــــــــــــرارنمیشوم...

...ولی یک روزمیرسدیک ملحفه ی سفید پایان می دهد...

...بـ منــ بـ شیطنت هایم بـ بازیگوشی هایم بـ خنده های بلندم....

.....روزی ک همه بادیدن عکسم بغض میکنندومی گویند.....

....دیوانه دلمان برایت تنگ شده....



+ نوشته شده در چهارشنبه 25 تیر 1393ساعت 01:58 ق.ظ توسط bahar نظرات()

......

بـــ سلامتـــــــــی اونایی..

ک خودشون سنی ندارن.....

ولی روزگــــــــــــاردلشونو پیرکرده......



+ نوشته شده در چهارشنبه 25 تیر 1393ساعت 01:48 ق.ظ توسط bahar نظرات()

چجوری درست میشه

اونایی ک میگن غصه نخورهمه چیزدرست میشه

همه پیکام ب افتخارشون .......

اگه فقط ی باربگن...... چجوری درست میشه ؟؟؟؟؟؟؟؟



+ نوشته شده در جمعه 20 تیر 1393ساعت 11:47 ب.ظ توسط bahar نظرات()

....

من ازتمام حیوانات بابت چیزی .........

ب نام انسانیت معذرت میخوام ......



+ نوشته شده در جمعه 20 تیر 1393ساعت 11:36 ب.ظ توسط bahar نظرات()

....

ما به هم نمی رسیم...

اما...

بهترین غریبه ات می مانم...

که تورابرای همیشه دوست خواهد داشت...



+ نوشته شده در شنبه 31 خرداد 1393ساعت 11:17 ب.ظ توسط bahar نظرات()

نمیبخشم انکه زندگیم را تلخ کرد...

درکودکی درکدام بازی  راهت ندادند...

ک امروزاینطورتشنه ی بازی بازندگی دیگرانی......



+ نوشته شده در سه شنبه 27 خرداد 1393ساعت 07:53 ب.ظ توسط bahar نظرات()

.....

ڪآفـﮧ چــی بَر روی میـزهـآ شِعـر مــی نِویسَـد..

ایـטּ جـآ !!

طَعـمِ دِلتَنـگــی هـآ اَز قَهـوه تَلـخ تَـر اَسـت..


+ نوشته شده در سه شنبه 27 خرداد 1393ساعت 07:24 ب.ظ توسط bahar نظرات()

...

هرشبــــ خوشبختی ات را دعا میکنم...

امافقط خدا می داند...............

حسادتـــــــــ امانم رابریده...



+ نوشته شده در پنجشنبه 8 خرداد 1393ساعت 01:02 ب.ظ توسط bahar نظرات()

....

ازاتاقــــ خاطراتم بویـــــــــ حلوا بلندشده

آرام فاتحه ای بخوانـــــــ شایدخدا گذشته ام را...

بیامرزد................................................



+ نوشته شده در پنجشنبه 8 خرداد 1393ساعت 01:02 ب.ظ توسط bahar نظرات()

حالم بده.......

פּَقتـے نـَـﮧ בستــے بَـ ـرآےگِرِفتـَטּ اَستَ

نـَـ ﮧ آغوشــے بَـ ـرآےگِریــﮧ..

نــَ ﮧ شآنـﮧاے بَـ ـراے تِکیــﮧ...


اِنتظــ ـآر نَـבاشتــﮧ بآشَ פֿـَنـבه‌اَم פּآقِعے بآشَـב...


ایــטּ رפּز‌هآ فَقَطــ زِنـבه‌اَم تــا בیگَرآטּ زِنـבگـے کُنَنـَב !!!



+ نوشته شده در پنجشنبه 8 خرداد 1393ساعت 01:02 ب.ظ توسط bahar نظرات()

..........

به یکدیگردروغ نگویید...

آدم است باورمیکند...

دلــــــ می بندد.......



+ نوشته شده در پنجشنبه 8 خرداد 1393ساعت 12:52 ب.ظ توسط bahar نظرات()

عیدتون مبارک

آقای مجری: واسه چی در ُ باز گذاشتی؟


فامیل دور: واسه بهار.

 

از در بسته دزد رد می‌شه ولی از در باز رد نمی‌شه

.
وقتی یه در ُ باز بذاری که دزد نمیاد توش. فکر می‌کنه یکی هست که در ُ باز

 

گذاشتی دیگه. ولی وقتی در بسته باشه، فکر می‌کنه کسی نیست ُ یه عالمه

 

چیز خوب اون‌تو هست ُ می‌ره سراغ‌شون دیگه.

 

در باز ُ کسی نمی‌زنه. ولی در بسته رو همه می‌زنند. خود شما به خاطر این‌که

 

بدونی توی این پسته دربسته چی ئه، می‌شکنیدش. شکسته می‌شه اون در.

 

دل آدم هم مثل همین پسته می‌مونه

.

یه سری از دل‌ها درشون باز ئه. می‌فهمی تو دلش چی ئه. ولی یه سری از دل‌ه

ا

هست که درش بسته‌اس. این‌قدر بسته نگه‌اش می‌دارند که بالاخره یه روز مجبور

 

می‌شند بشکنند و همه‌چی خراب می‌شه

 

آقای مجری: در دل آدم چه‌جوری باز می‌شه

؟
فامیل دور: در دل آدم با درد دل ئه که باز می‌شه



+ نوشته شده در چهارشنبه 13 فروردین 1393ساعت 08:55 ب.ظ توسط bahar نظرات()

خدایامن دیگرنیستم........

خیلی وقت است آرام وبی صداشده ام...

دیگرازآن همه بپربپروخنده های بلندخبری نیست...

گوشه ای مینشینم وتماشامیکنم دردهاراخیانت هاراغم هارا

دروغ هارا...

گوشهای مینشینم وبه چشم میبینم خنجررفیق برتن رفیق را

نامردی یک مردرادردهای یک مادرراپشت خم شده ی یک پدررا

گوشه ای مینشینم وگریه میکنم به حال روزگاربه حال دخترک

گل فروش شهربه حال دردهایی ک بابی خیالی وخنده های زورکی

تمام می شوند...

گوشه ای مینشینم ومی خندم ب کسانی ک گوشه نشینم کردند

ک یقه ی احساساتم راگرفتندوتاجایی رساندنم ک حتی ازبالهای رنگارنگ

شاپرکی میترسم ...

میترسم ازدعاهای زیرباران ازطلوع روزی دیگر...

دیگرحتی باکسی جزخودم حرف نمی زنم چون خیلی وقت است

باورندارم باورانسان های خاکی را...



+ نوشته شده در یکشنبه 25 اسفند 1392ساعت 08:51 ب.ظ توسط bahar نظرات()

گراهامبل.........

گراهام بل عزیز !


تلفنی که زنگ نمی خورد که نیازی به اختراع نداشت,


حوصله ات سر رفته بود...


" چسب قلب " اختراع می کردی ؛

می چسباندیم روی این ترک های قلب صاحب مرده مان!

و غصه ی زنگ نخوردنِ تلفنی که


اختراعش نکرده ای را نمی خوردیم...


ساده بگویم گراهام بل عزیز !


حالِ این روزهای مرا ، تو هم مقصری...



+ نوشته شده در شنبه 24 اسفند 1392ساعت 09:52 ب.ظ توسط bahar نظرات()

روزگارنامرد......

همیشه غصه ی دیگران راخوردم ........

وحالاکه دلم پرازدرداست همه رژیم گرفته اند........



+ نوشته شده در شنبه 24 اسفند 1392ساعت 07:58 ب.ظ توسط bahar نظرات()

............

لبخندراحت تراست تااین ک به همه...

توضیح دهی چراحالت خوب نیست..........



+ نوشته شده در یکشنبه 18 اسفند 1392ساعت 07:01 ب.ظ توسط bahar نظرات()

..............

به سلامتی اونی ک واسه رفتنش گریه کردی

ولی اون رفت واسه دوستاش تعریف کردوبهت خندید



+ نوشته شده در یکشنبه 18 اسفند 1392ساعت 06:42 ب.ظ توسط bahar نظرات()

.: تعداد کل صفحات 15 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]